برچسب:
نویسنده: پرهام قربانی
واین بدترین حس دنیاست
اینکه هیچی ایده ای برای بودن نداشته باشی
اینکه ناتوان باشی آنقدر که حتی نتوانی
بودنت رو به نبودن تبدیل کنی
آنقدر که همه بدانند تو خیلی ناتوانی
آنقدر ناتوان که حتی نتوانستی
بودنت رو به نبودن تبدیل کنی
حال که هنوز هستی
و این بودن الیم ترین عذاب هست
عذابی که یادت نمیاد
برای چه کار نکرده ات باید بکشی
و من در این الیم ترین عذاب کاملن تنهام
برچسب:
نویسنده: پرهام قربانی
برچسب:
نویسنده: پرهام قربانی
برچسب:
نویسنده: پرهام قربانی
برچسب:
نویسنده: پرهام قربانی
برچسب:
نویسنده: پرهام قربانی
برچسب:
نویسنده: پرهام قربانی
این تصمیمی نیست که بتوان در مقابل دیگران گرفت ...
باید صحنه خلوت شود
برای ظهور میل تو
آسان نیست ولی ضروری است
خوشایند نیست اما حتمی است
مانند اشکی که روی گونه پایین میرود
برای دوباره متولد شدن
باید ترک بگویم همه را
این بار برای همیشه ...
برچسب:
نویسنده: پرهام قربانی
می دانی من نرفتم
هنوز
من هستم اما نمی دانم کجا
مانند کفشهایم در پشت در
از لای در نگاه کردم
به کفشهایم می گویم کجایید ؟
پاسخ نمی دهند
گفتم دارید من را ترک می کنید
گفت اگر بروم چه ؟
گفتم آنگاه شما اولین کفشهایی هستید
که پاهایم را ترک می کنید ...
برچسب:
نویسنده: پرهام قربانی
برچسب:
نویسنده: پرهام قربانی
برچسب:
نویسنده: پرهام قربانی
برچسب:
نویسنده: پرهام قربانی