حس عجیب
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 18:43
حس عجیبی است گم شدن در افکارت غرق شدن در حسهایت ... حس عجیبی است آشفتگی آشفتگی آشفتگیسخته بیخودی پرسه زدن تو این دنیاچه رقت انگیز است دیدن آدم هایی که هر روز می دوند و می دوند بی آنکه بدانند چرا می دوند به کدام سو می روند
پرتگاه
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 18:43
من در این نقطه از زندگی برای اینکه بگویم چه شده واژه ای ندارم و این دردناکترین چیز دنیاست وقتی واژه ها هم به کمکت نمی آیند من چیزی را می خواهم که نمیتوانم داشته باشم چون از نظر خودم هم درست نیستچرا نمیدانم چه می خواهم گویی چیزی را که می خواهم گم کرده اممن در این نقطه از زندگی درست در لب پرتگاه قرار ...
درونی ترین موضوع زندگی من
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 18:43
من سرگردان یک عمر بدنبال کفشهایم هستم اما تنها نصیبم از این ماجرا دلهره و اضطراب دائمی است من کفشهایم را می خواهممن خود را تنها در آنها دیدم حال چگونه بدون آنها زندگی کنم دیگر نبود کفشهایم را تاب نمی آورم چون درونی ترین موضوع زندگی من هستند ...کفشهایم چند سال نوری آنطرف تر هستم کاش از حال ام باخبر ب...
اگر اینبار چشمانم را باز کنم و تو نباشی چه کنم؟
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 18:43
اگر صدایم بزنید بیدار میشوم من این بیدار شدن را نمیخواهم من میخواهم بخوابم تا نبینم نشنوم هیچ چیز غیر تو میترسم چشمانم را باز کنم اگر اینبار چشمانم را بازکنم و تو نباشی چه کنم؟
انتهای راه
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 18:43
ميخاستم با نوشتن خودم رو پيدا كنم اما فك كنم گم شدم نه بهتره بگم گم وگور شدم !!! شايد يه جا، جا گذاشتم خودم رو ميگم ...شايدم از ته جيب سوراخي قل خوردمو افتادم جايي كه دست خودم هم ديگر به خودم نميرسد!!!...مینویسم ته مانده هایی از خودم رو ...هرچه از خودم یادم میاد ...اگر نشانی ازمن یافتید درنگ نکنید ....
مرگ
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 18:43
حالم خوش نیستبغض تلخ یک رنج همیشگی گلوی مرا فشرده است اما دیگر نگرانم نباش من هم دیگر نگران نیستم از وقتی فهمیده ام که فقط یه چیز هست که حتمن می شود مرگ
فریاد
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 18:43
فریاد مرا حتی نمیشنوندنمیدانند که من هر سال را هزار سال زندگی کرده ام آنها فقط میخواهند بگویند تو ترسیده ای سوگوار چیزی هستی که از دست داده ای و این حال تو طبیعی است آنها نمی دانند من قدم در راه بی بازگشت نمیگذارم آنها می گویند سهم تو از داشتن کفشهایت همین قدر بود و نمیپرسند حالا تو بدون کفشهایت اصل...
ارتفاع خطرناک
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 18:43
وقتی دیروز دنبال تو می گشتمنمیدانستم فردا چگونه جستجویت کنمچرا که آنچه به دنبالش می گردم پیش رویم نیست پشت سرم هم نیست درسطح نیست در عمق است در واقع آنچه را به دنبالش می گردم را گم کرده ام کجا نمی دانم ؟و حالا که نیستی من هستم و دیگر نمی ترسم چون آنقدر شکسته ام که حس میکنم هیچ ارتفاعی خطرناک نیست
توضیح سخت
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 18:43
ميخاستم با نوشتن خودم رو پيدا كنم اما فك كنم گم شدم نه بهتره بگم گم وگور شدم !!! شايد يه جا، جا گذاشتم خودم رو ميگم ...شايدم از ته جيب سوراخي قل خوردمو افتادم جايي كه دست خودم هم ديگر به خودم نميرسد!!!...مینویسم ته مانده هایی از خودم رو ...هرچه از خودم یادم میاد ...اگر نشانی ازمن یافتید درنگ نکنید ....
کلاف
-
تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 23:36
نوشته شده در خرداد فک کردم هیچکی به اندازه من ، نمی فهمیدش ، اینکه تو روزای آخر چه فکرایی کرده .... چطوری می خوابیده و با چه فکری چشماشو وا می کرده اینکه تموم صحنه های که خودش قطعن نمی تونسته ببینه و بشنوه رو تو ذهنش مرور می کرده... شاید گاهی لذت می
نخودی
-
تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 23:36
از همون بچگی بدم می اومد ... از وسطی ... همون بازی که دو نفر با توپ نفر وسط رو نشونه می گیرند ... نه از وسط بودن بدم نمی اومد یعنی .... تا اونجا که یادم می اومد من همیشه وسط بودم آخه من نخودی بودم تو تموم بازی ها ... یه جوری نخودی به من می رسید ... ی
حساب روزهایی که .... از دستم در رفته
-
تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 23:36
هنوز هم گاهی اوقات خیال می کنم باید امیدوار باشم!امیدوار به رخداد هایی از نوع محال،همان هایی که برای آمدنشان و اتفاق افتادنشان نیاز به یک معجزه سبز یا دم مسیحایی است.درست در همان لحظه هایی که دل از همه چیز و همه کس می برم از این خیالات به سرم می زند
گذشت
-
تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 23:36
از بعضی چیزا نمیشه گذشت یعنی هر کاری که بکنی هم نمی تونی فراموشش کنی ... دلگیرم از آدمهای اطرافم دلگیرم از تموم اتفاقایی که خواسته و نا خواسته برایم پیش آوردند ...از تموم حرفایی که زدند از تموم حرفایی که حتی خودم زدم هم دلگیرم ...من از خودم هم دلگیرم ... دوس دارم بنویسم اما ذهنم آشفته تر از اونی هست...
آدما با اندیشه صلب
-
تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 23:36
نمی دونم چرا جایزه صلح نوبل رو به من نمیدن . خودم که فک می کنم واقعن استحقاقشو دارم با جرات می تونم بگم از وقتی که خودمو شناختم در این زمینه دارم فعالیت می کنم البته یه جورایی هم حق دارند چون تلاشهای من همه بی ثمر بودن و صرف انرژی که به مرور زمان فقط
تناقض...
-
تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 23:36
گاهی برایم عجیب است اینکه چطور می تونه دو تا آدم از دو نسل متمادی با یک ریشه ژنتیک با یک زبان در یک زمان ،حرفای هم را نفهمند درست مثه اینه که از دو کشور جدا با زبانهای مختلف یا بهتره بگم از دو کره مختلف هستند ... عجیبتر از این ،اینست که چطور به راحتی
در مصرف احترام صرفه جویی نکنید لطفا...
-
تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 23:36
امروز بعد مدتها دوباره حس تلخ و منفی تمام وجودم رو لرزاند درست مثل یه گردباد دور تا دورم رو در بر گرفته بودن و منو می چرخوندند و به هر سمتی که خودشون می خواستند می کشوندند . از کارم دوباره ناامید شدم حس می کردم من نمیتونم دیگه به این کار ادامه بدم و
خداهست و خدا هست ....
-
تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 23:36
خدا هست اما بهشت و جهنمی وجود نداره... خدا هست اما خدا هیچوقت انتقام نمیگیره... خدا هست اما ابلیسی وجود نداره... خدا هست اما پیامبری وجود نداره... خدا هست اما خدا هیچ کتابی ننوشته چون خدا نقاشه کلی نقاشی دوربرمونه خدا هست اما قوانینی وجود نداره رو
سال تحویل...
-
تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 23:36
هرسال با نزدیک شدن به عید یه جور دونه ترس ... یه جور دونه غم ... که انگار تو زمستون تو وجودم به خواب رفته بودند شروع میکنند به جوانه زدن... لحظه تحویل سال برام همیشه پر از دلتنگی پر از غم بوده نمیدونم دلیلش چی میتونه باشه شاید یکی از دلایلش این باش
هوای دل ...
-
تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 23:36
هوای دل ... اینروزها هوای دل من خوب است با کمی ابرهای بد که خیال بارش ندارند. غبار محلی در اقصی نقاط دلم پراکنده است که مانع از دید مناسب میشود لذا به رانندگانی که ب سوی دلم میرانند توصیه میشود به سوی خود برگردن که این دل در این غبار پیدابشو نیست. ح